روز هاي اخرمون رو خوب يادمه،يه روز كه از خونه ميرفتم تا به كلاس هام برسم همش به اين فكر ميكردم كه چقدر دلم ميخواست تو اولين فرصتي كه محيا بشه برم ايران، ديدنش!خيلي دلم خواسته بود كه برم ديدنش و نرفتم
دلم كه بگيرهسيگار ميكشمبي هيچ نگراني و دلهره!ميرم تو خيابون، به ولگردي تا دير وقت،خيلي هم كه ديگه روم فشار بياد ميزنم گوشي رو به زمين!اما داشتم به اين فكر ميكردم كه زن ها چه ميكنن وقت هايي عصبانيت؟چه
فلاني احمق بود كه همش ميپرسيد مگه اون چي داره كه من ندارم؟اون تو رو نديده بود،تا بفهمه تو غير منتظره ترين اتفاق براي من بودي كه اتفاق افتاد و با چندتا حرف منو نابود خودت كردي!فلاني نميدونه كه چند ماه
مدت هاست كه زندگي ام محدود ميشود به روزمرگي ها و مشغله هاي شبانه ام.اينكه چه كلاسي دارم امروز يا اينكه امشب چه غذائي بپزم.اينكه كدام يادداشت و پروژه بايد تحويل داده شود يا صداي مطلق اتاق.كتاب ها و ياد
مدتي است كه خودم را از انچه دوست داشتم باشم، دور نگه داشته ام.از إنسان ايده آلي كه خنده هايش به خنده هاي ديگران و ديگري بسته است كه حال خوبش گره خورده به حال اطرافيان و بقول معروف اسپايدر من زمان خودش
افسانه كلاس اشپزي و شيريني پزي ميرفت و من تو چندتا كتاب گم شده بودم و حرف از رياضي و كنفرانس شيمي ميزدم.از تركيب مزه هايي كه افسانه ازشون حرف ميزد چيزي سر در نمي آوردم اما دوستش داشتم.عاشقِ موهاي مشكي
یادته داشتیم تو دوران نوجووني سر میکردیم که با سبز شدن مون سر راه همديگه يهو وسط ناكجا آباد گره خورديم به هم.یادته ؟يادته چقدر از رويا بدت مي اومد؟...بارون که میبارید میگفتی هر چی آبیه قشنگه منم میخند